صوفی نامه

صفحه خانگی پارسی یار درباره

اندر احوالات وام

    نظر

 

 

 

هر که رخ وام دید ، از دلش آرام رفت

 

خویش ندارد برون ، هرکه در این دام رفت

 

 

 

قسط تو میرفت و ما ، بی سر و بی دل شدیم

 

بهره که انداختی ، کار به اتمام رفت

 

 

 

 

مشعله ای بر فروخت شر خر بی خیر بانک

 

خودرو ضامن بسخوت ، خانگه عام رفت

 

 

 

عارف مقروض را ، در پس دیوار قسط

 

طاقت بهره نبود ، ننگ شد و نام رفت

 

 

 

گر به همه عمر خویش ، قسط دهم من همی

 

حاصل عمر آن دم است ، تا شنوم وام ، رفت

 

 

 

هرکه که قسطی نداد ، یا که به قرضی نسوخت

 

آخر عمر از جهان ، چون برود خام رفت

 

 

 

همت سعدی به وام ، میل نکردی ولی

 


وام چو دهندش به کام ، عقل به ناکام رفت!!

 

 

 

 

 

 


 

با تشکر از همکاری جناب سعدی جهت در اختیار قرار دادن تجربیاتشون!


پ.ن : سال نو مبارک !!گل تقدیم شما

 

 

باشد تا رستگار شوید .


دل من

    نظر

 

فقط انگار در این ترم دل من دل نیست


کسی انگار به جز من به دهی سائل نیست


 

نا  نــدارم که بـرای خـودم اقـرار کـنم


ترک درس تو  و حذفش ره این مشکل نیست


 

مسئله مسئله از نمره‏ ی‏ ده دور شدی


علتی در پس این سلسله‏ ی‏ باطل نیست


 

اشک میریختم آنروز که بی رحم شدی


تا نشـانم بدهی نمره من کامـل نیست


 

تا نشـانم بدهی شـعر ته برگـه­ ی من


و بگویی که کسی ارزش ناچیز به آن قائل نیست


 

آمدم قصه ببافم که قبولم بکنی


در زدم منشی‏تان گفت کسی داخل نیست!


 

لوطیان خال بکوبید به بازوهاتان


ته این ترم امید نمره ده نائل نیست!!

 

 


 

 

این شعر نغیزه ای بر شعر خانم «صنم نافع» با مطلع : «فقط انگار در این شهر دل من دل نیست» است .

 

باشد تا رستگار شوید.

 


غم بنزین

 

 

 

 

 

 

گفتم غمش بدارم ، گفتا غمی نشاید

 

گفتم که کوش این ماه ؟ گفتا دگر نیاید

 

 

گفتم که جای او سبز ، گر شد دوباره آور

 

گفتا دهانشویه ، تا مزه اش در آید

 

 

 

گفتم به جای این کار پس گیر پول نفتت

 

گفتا که ب.ز دیگر ، از راه دیگر آید!!

 

 

 

گفتم که بوی بنزین ، مارا به آرزو کشت

 

گفتا دگر بعید است ، کو باک پرورآید

 

 

 

گفتم که نازلش کن ، از نازلی به باکم

 

گفتا همین یه کم هم ، تا موعدش سرآید!!

 

 

 

گفتم خوشا نسیمی کز افت نرخ خیزد

 

گفتا که انتزاع است ، چیزی که نرخ ورآید!

 

 

 

گفتم که آن کلیدت ، کی عزم قفل دارد؟

 

گفتا مگوی با کس ، شاید نباید آید!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


باشد تا رستگار شوید .

 


نمیدانی!

نمیدانی هوای همه کشور داشته باشی و هوایت خاک آلود باشد یعنی چه!

 

نمیدانی آب کارون و دز و کرخه را از بالا دست ببرند و کشتت خشک بشود یعنی چه!

 

نمیدانی فقط یک روز هوای پاک در 8 ماه یعنی چه!

 

نمیدانی آدم گلی درست کردن با خاک های جمع شده در حیاط خانه یعنی چه!!

 

نمیدانی هورالعظیم  در یک کانال آب جا بشود یعنی چه!

 

نمیدانی باران اسیدی پدر پیرت را راهی icu  کند یعنی چه!

 

نمیدانی فرزندت (خدای ناکرده) معلول به دنیا بیاید یعنی چه!

 

نمیدانی شهروند درجه دو بودن یعنی چه!

 

نمیدانی رتبه اول نفت و گاز و کشاورزی و آمار بیکاری و بیسوادی کشور یعنی چه!

 

نمیدانی همیشه خط اول جنگ باشی(چه جنگ با تمام دنیا چه جنگ با ریزترین مخلوقات خدا) یعنی چه!!

 

نمیدانی سوژه سفر های انتخاباتی بودن یعنی چه!

 

نه! شرط میبندم نمیدانی خوزستان یعنی چه!!!

 

 

نمیدانی!

 

 

 

نمیدانی!

 

 

نمیدانی!

 

 

نمیدانی!

 

 

 

نمیدانی!

 

 

 

خوزستان نفس نمیکشد!!

 


مرداب

حرفای جدی! ,     نظر


حرفی نمانده بگویم برای تو


دیگر نماند خرمنی بسوزم به پای تو



پنجاه هزار قطره اشک سر بریده ام


اینبار قربانی ام غرور است ، فدای تو



سرباز تقدیر به آخر خط رسیده است


گیریم وزیر شد ، باز چشم های تو



مردیم در آرزو ، گفتیم کریم است خدای ما


آتش زدی به جان ، گفتی رحیم است خدای تو!



جاری نمیشود غزل ، به مرداب خورده است


همسایه ات نمیشوم ، حیف ، دریاست جای تو


 

مرداب

 

 

 


 

پ.ن : این شعر رو قبلا تو وبلاگ امیر حسین گذاشته بودم که چون پاک شد آوردم اینجا!

 

 

باشد تا رستگار شوید.